غزل زیر برای آن بانوی آبرودار و آبروبانِ هنر است که دیگر بار ـ به مناسبت سالروز ورودش به این دنیای فانی ـ پیشکشش می کنم. نام و هنرش باقی!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگارین خطِ تو موجی هویداست نفس در نقشِ تو از دور پیداست
ز تو واژه هزاران ردِ رؤیا نشانی از فلق شوقی چو دریاست
یکی نقطه ز تو دامی نهفته خط و خالِ نشسته با سویداست
به هر چه ساختم اما بیفتاد تو هر نقاشیات فارغ ز اماست
من و سودای ابیاتِ خیالی خیالِ شعر در بیتِ تو رسواست
غزل در دفترم بی نا و میرا ولی در قابِ تو دیرینه برجاست
منِ سجاد و گم در وادی سِر تو با کِلکی که حلالِ معماست
گذشت از ما و من زیبانویسی جهان از چشمِ تو ناگفته زیباست
فهیمه نامِ تو حسی ازل پود تنیده با ابد فهمیده معناست
خبر ـ همچون همیشه و به یکباره ـ چون خنجری چشمانم را شکافت و بر قلبم تاخت و زمینم زد. آنچه اینبار ویرانگرتر و جگرخراش تر بود، عبارت آغازین بود: «در سکوت و بی هیچ اطلاع رسانی، ایرج قادری در بی بی سکینه ی کرج آرام گرفت». آری این نوبت، فاصله ی میان مرگ تا خاکسپاری از بامداد تا صبح امروز بود! برشی هفتاد و هفت ساله از زندگی و پنجاه و هشت ساله از سینمای این مملکت در غربتی اشک آور و زیر جولان نفس گیر بی اعتنایی مدفون شد و تمام! از هیاهوی فریبای بازیگری و شهرت تا کنج بی خبری و تنهایی و فراموشی چند منزل راه است؟ عاقبتی چنین غریبانه و قدرنشناسانه به آدمی هم بر خواهد خورد آیا؟ ایرج قادری سزاوار چنین رفتنی نبود و افسوس که آنچه از من بر می آید، تنها و تنها آرزوی آرامش است اکنون. هوا چقدر تنگ است اینجا!
هوا هنوز تاریک بود که به راه افتادیم. خورشید که داشت سر می کوبید به ابر باردار، دق الباب کردیم. از نخستین و آخرین باری که تنها به دیدارش رفته بودم، بیش از نُه سال می گذشت. این نوبت سه می شدیم با دختر و دامادش. آب و گلاب و گُل به هم ساختیم و سنگ خیساندیم. اشک آسمان هم می چکید و نقش می طلبید. دست که ساییدم و روی مرمر لغزاندم و نوشته ها که شستم، گاه رفتنش را لا به لای نوشته ها خواندم. همین شد که چون همیشه رویدادها عدد گرفتند در دست به دستی حس و ذهن و خیال و پی هم دوان شدند و خط و ربط جستند: وقتی می رفت، ۵٢ از عمرش بیش نگذشته بود؛ سه شنبه روزی بود. وقتی رسیدم، ۴٠ روز بود که رفته بود؛ یکشنبه ای بود. وقتی می رفت، ٢٢ روز به ٣٣ سالگی فرزند آبستنش مانده بود. وقتی می رفت، آخرین ماه از زمستان بود؛ نهم بود و بیست و هشتم: ٩ از ١٢ و ٢٨ از ٢. وقتی رسیدم، بیستم بود و نهم: ٢٠ از ١ و ٩ از ۴. وقتی می رفت، سال روی ۵۶ ایستاده بود و ٧٨. وقتی رسیدم، سال ۵٧ گشته بود اما هنوز ٧٨. وقتی رسید که نبودم؛ ۴ بود. اگر بود امروز، سالیان عمرش قد کشیده بود تا ٨٧.
آنکه در ۶ و ٨۵ و ١۵ و زیر گیسوان یک درختچه ی سبز به خاک شده، مریم امیدی است. مادربزرگی که در نبودِ من بوده و در بودِ من هم. قصه ای نگفت و لالایی نخواند و بر زانوانی ننشاند اگر، همین نزدیکی ها خانه کرد که بنشینم و قصه ها بگویمش. روحش در پرنیان!
به احترام پرسش چندباره ی آن عزیز و به ایجاز پاسخ می دهم که:
آن نذر تنها و تنها به یک شرط ـ که در اراده و اختیار خود او بود ـ معنا و اعتبار داشت و الزام می آورد. پس از چهارصد و سی و دو روز و با یقین از آنکه شرط مذکور توسط او از اعتبار افتاده است، به نوشتن بازگشتم. من بیش از آنچه باید ـ و البته خودخواسته و بی منت ـ شکیبا و پایبند ماندم و ننوشتم.
- شاید چی؟
- شاید بهتر باشه اسمارو عوض کنی.
- می فهمم چی می گی. خودم هم خیلی راجع بهش فکر کردم. واسه همین اولاً واقعیتها رو می گم، ثانیاً فقط چیزایی رو تعریف می کنم که به حریم شخصی آدما دخلی نداشته باشه یا بهشون توهین نشه. ولی اسما رو تغییر نمی دم. اگه دیدی دارم تند می رم و مسائلی رو می گم که نباید، یه ندا بده که یه جوری راست و ریستش کنم.
- قبوله!
کجا بودم؟ آهان! خانوم زرین آبادی! یادمه یه بار پسرش ـ حسین سلطان ـ رو که تو همون مدرسه هم درس می خوند، جای خودش ـ که کاری براش پیش اومده بود و باید کلاس رو برای چند دقیقه ای ترک می کرد ـ واسه مراقبت از ما گذاشته بود. حسین مدام سراغ بچه های کلاس می رفت و به بهانه ی ساکت کردن با خط کش چوبی می زد به دستاشون و صدای آخ و اوخ این و اون رو درمی آورد. چند دقیقه ای گذشت و مادرش برگشت. بچه هایی که کتک خورده بودن شروع کردن به شکایت و از مادر خواستن که با فرزند خاطی برخورد کنه. مادر هم قیافه ی اخم آلودی به خودش گرفت و پسر رو برای مثلاً تنبیه برد بیرون کلاس. من چون مشرف به بیرون کلاس بودم، اونا رو از پشت نیمکت خوب می دیدم. مادر چند کلامی به اصطلاح ملامت گونه تو گوش فرزند زمزمه کرد و خلاص! عجب عتاب و خطاب دلخراشی! خانم زرین آبادی البته یه دختر به نام عاطفه هم داشت که اگه اشتباه نکنم کلاس آمادگی می رفت. گاهی اوقات اقبال به من رو می آورد و خانوم مسؤولیت خطیر مراقبت از دختر دلبندشون رو تو زنگ تفریح به بنده محول می کردن. تنها خاطراتی رو که از عاطفه و ادای این وظیفه به یاد دارم، روپوش سورمه ای رنگ کودکستان، موهای از بغل بافته شده، علاقه اش به آلبالو خشکه و دست و دل بازیش تو دادن یکی دوتا آلبالو به منه!
هنوز مشت جانانه ای رو که به بینی اون پسرک بازیگوش زدم یادمه: ماجرا از اونجایی کلید خورد که اون و دوست شرورش کلاهم رو قاپیدن و باهاش شروع کردن به بازی «دستش ده». اون کلاه رو به خاطر رنگ و مدلش خیلی دوست داشتم: قرمز رنگ بود و یه کلاف زنگوله مانند بالاش دوخته شده بود؛ بعلاوه، فقط قسمت جلوییش باز بود طوری که ـ مثل راهزنای تو فیلما ـ فقط چشمام از اون پیدا بود و بس. خلاصه دو نفری من رو مدام این ور و اون ور پی کلاهم می کشوندن که دیگه طاقتم طاق شد و... بنگ! خون بود که همینطور پشت سر هم از بینی اون پسرک قطره قطره جاری می شد و سر و صورتش رو قرمز می کرد... بعدش هم التماس به خانوم زرین آبادی از من و تهدید اون به اخراج من از مدرسه و در نهایت پایان ماجرا به خوبی و خوشی. خوب یادمه که یه مادر جوون و گرد و قلمبه هم اونجا حاضر بود و خونسرد و بی طرف شاهد صحنه ی التماس من به خانوم زرین آبادی! تا جایی که یادمه اون مشت تنها مشتی بوده که از طرف من به موجودی زده شده.
ایام دهه ی فجر هم یادمه! اون روزا هر سه نفر برای نیمکتشون یه سفره می آوردن و روش پهن می کردن. بعد هم کیک بود و شیرینی و چای که می خوردیم و می نوشیدیم و گور بابای روزگار... هیچ وقت از یادم نمی ره اون مادر کردی رو که موقع جشن و سرور با ظاهر فقیرانه و چادر رنگ و رو رفته و در حالی که فارسی را با لهجه حرف می زد، برای پسرش خوراکی آورد و اون پسرک زیر نگاههای پرسشگر و تحقیرآمیز بقیه ی دانش آموزا ـ و هینطور که از خجالت سرخ شده بود و سرش رو زیر انداخته بود ــ رفت سمتش، خوراکی رو از دستش قاپید و به سرعت برگشت طرف جاش و نشست.
ماجرای دیگه ای رو که از کلاس دوم به یاد دارم، ماجرای متهورانه ی شناسایی یک مجرمه! داستان از اونجا شروع شد که یکی از بچه های کلاس از بوی نامطبوعی که در کلاس پیچیده بود به خانوم معلم شکایت کرد. خانوم معلم هم بلافاصله خود شاکی رو مأمور شناسایی منبع پخش اون بوی ناخوشایند کرد! خلاصه اون پسر نیمکت به نیمکت می رفت و عضوی از هر دانش آموز رو بو می کرد تا مجرم رو شناسایی کنه و به دست عدالت بسپره. از بد حادثه مصدر اون بو اون روز شناسایی نشد و اونچه اتفاق افتاد همانا استشمام کپل این و اون توسط اون پسر و دلهره ی مشخص تو چهره ی بعضی از بچه ها بود. کسی چه میدونست که عقوبت انجام یک عمل بودار چی می تونست باشه؟ البته که چیزی بیشتر از یه خجالت! شاید یه لقب دایمی از سوی بچههای کلاس برای شخص خطاکار! باید اعتراف کنم که من هم یه بار شکایت کردم و با عرض شرمندگی یه چند نفری رو هم بو کردم! ببین بچه های معصوم رو به چه کارایی وا می داشتن! عجیبه که اون روز هم طرف شناسایی نشد! طرف هر کی بود تو کارش خیلی وارد بود!
- واقعاً بگم؟
- چی رو؟ همین ماجرا رو دیگه!
- مورد داره مگه؟
- مثل اینکه یادت رفته! بابا قصه ی اون شاگرد راننده رو می گم که خانوما رو...
- آهان! یادم اومد! می تونی یه جوری سربسته تعریفش کنی؟
- نه عزیزم، سربسته نمی شه! اصلاً بگذریم! بذار بقیه رو بگم.
- راستی اون «کارخرابیای تو آب» رو هم مجبورم با شرمندگی حذف کنم!
- شوخی می کنی! تا این حد؟
- تا این حد!
- اون رو حذف می کنی، بعد می گی قصه ی اون مرتیکه رو تعریف کنم؟ معرکه ای به خدا!
- گفتم سربسته! اصلاً غلط کردم! چرت گفتم! بریم واسه بقیه.
و اما دوران دبستان که برام وقتِ شکل گرفتن بود و گذشتن و بی اراده نقش گرفتن. سرنوشتی که باید به من می گذشت و عمری که باید به زندگیم اضافه می شد. خاطرم هست صبح یکی از آخرین روزای شهریور ۶٣ رو که با یه شور و شعف کودکانه همراه خواهرم داشتیم می رفتیم سمت یه فروشگاه لوازم التحریر خیلی جمع و جور تو خیابون مفتح ـ همون روزولت سابق ـ کوچه ی بخشی موقر. سر از پا نمی شناختم و انگار تو آسمونا سیر می کردم. صاحب فروشگاه رو هنوز به یاد دارم: یه مرد میانسال و لاغر اندام با یه صورت یه کم خشک و عبوس، یه سبیل متصل به ریش کم پشت و یه دست مشکی. یه عینک مشکی با قاب نسبتاً بزرگ هم به چشم می زد که به چهره اش وقار و ابهت خاصی می داد. چند مرتبه حوالی فروشگاه دیده بودمش و بهمین خاطر حدس می زنم منزلش هم همون دور و بر بود. اون موقع ها فکر می کردم اداره چیه چون همیشه کیف به دست با کت و شلوار اتو کشیده و مشکی می دیدمش. یادم می آد یه روز دیگه رو که واسه خرید رفتیم پیشش و کلی خرید اضافی کردیم، غافل از اینکه به اندازه ی کافی پول همراه نبرده بردیم، اما با سخاوت قبول کرد که پولش رو بعداً براش ببریم.
بعله! سال تحصیلی شروع شد و روز اول مدرسه از راه رسید... من دوران دبستانم رو تو مدرسه ی دولتی امام موسی صدر تو خیابان دریای نور ـ داخل همون کوچه ای که ابتداش سفارت کانادا بود و هست ـ گذروندم که یه مدرسه ی معمولی با حدود پونصد تا دانش آموز بود. تو نگاه معلم کلاس اول ـ خانوم خالقی ـ من هم یه شاگرد خردی بودم که هیچی نمی دونستم. راستش از اون و کلاً سال اول چیز زیادی یادم نمی آد. فقط یادمه که همه تو یه ردیف پشت سر هم تو حیاط وایساده بودیم تا معلما از راه برسن و ما رو سمت کلاسای درس راهنمایی کنن. یکی دو نفر از بچه ها گریه می کردن و مدام نغ می زدن و مثل کنه به دامن پر مهر مادری می چسبیدن، طوری که دیگه مجبور می شدن کشون کشون ببرندشون. ولی من آروم و تا حدی کنجکاو بودم که بفهمم مدرسه چطور جاییه. همون طوری که پسرک درس نخوون همسایه ـ حسن ـ ازش تعریف می کرد؟ جای تنبیه و کتک یا نه، مهر و محبت؟ بعدها فهمیدم که این دو با هم و در کنار هم وجود دارن و دو قانون تفکیک ناپذیرن. البته تو دوران دبستان بیشتر اولی ـ یعنی تنبیه ـ شامل حال من شد اگرچه من هیچوقت بچه ی لجوج و سرکشی نبودم. به هر حال، تنبیه های اون دوره برام همیشه شیرین و به یاد ماندنی بودن. در واقع تنبیه شدن رو یه جور مطرح شدن و یه چیزی تو مایه های شهرت می دونستم که این شهرت بعدها تو قالب فعالیتهای دیگه ای به دست اومد نه با خط کش خوردن!
سال دوم دبستان از نظر تنبیه، اونم از نوع خط کشی اش، پربارترین سال بود. خدا انصاف بده معلم سال دوم ـ خانوم زرین آبادی ـ رو که با کوچک ترین بهانه ای، خونسرد و عادت وار، همه رو از دم تیغ خط کش می گذروند. اگه اشتباه نکنم یه خال گوشتی قهوه ای رنگ بزرگ رو صورتش داشت که یه جورایی... بگذریم! اون حتی به من هم ـ که ماهی یه بار براش کوپن مجانی گاز مایع می بردم ـ رحم نمی کرد. البته با همه اینجوری نبودا! خاطرم هست یه روز دو تا پسر بچه ی زورگو ـ که اسم یکیشون پژمان سرمدی راد بود ـ من رو تهدید کردن به کتک زدن. شبش موضوع رو به پدرم گفتم و فرداش باهام اومد مدرسه. پسرا رو نشون خانوم زرین آبادی دادم و از سر صف و مراسم صبحگاهی کشیدشون بیرون و آوردشون تو دفتر آقای مدیر. یه هارت و پورت الکی کرد که خیلی تابلو تصنعی بود و مثلاً ـ جون عمه اش ـ ترسوندشون و به قول خودش قضیه رو فیصله داد! البته این اولین باری نبود که ایشون با ظاهرسازی قضایا رو رفع و رجوع می کردن...
- چیه باز؟
- «جون عمه اش»؟
- ای بابا! این هم مشکل داره؟
- می دونی که آره!
- جهنم! حذفش کن!
- راستی، یه سؤال! تو اون قصه ی شنا می خواستم بپرسم، یادم رفت. اسما همه واقعین؟
- آره! چطور؟
- داشتم فکر می کردم شاید...
شاید خالی از لطف نباشد آغاز یکی از داستانهای ناتمامم را به سپیدی اینجا بسپارم. داستانی که بارها و بارها تغییرش داده ام و هنوز که هنوز است به دلم ننشسته است. نویسندگی حس پویا، آرامش مستمر و تمرکز فراوان می خواهد که ـ در این زمانه ـ بسیار دشوار سر یک سفره با هم جمع می شوند. محصولی هم به بار بنشیند اگر، اجازه ای باید و سایر قضایای نفسگیر و امید پران که بهتر از من می دانید!
---------------------------------------------------------------------------------------------
- چی بگم؟ از کجا بگم؟
- از اولش بگو! اولِ اول! از هرجاش که یادت می آد.
- اولِ اولش که ماجرای ختنه بود و خیلی هم سینمایی!
- آره بیا تعریف کن، من هم ضبط کنم بذارم رو فیلم، اونا هم مجوز می دن حتماً! شما لطف کن از خاطره ی اون کات بگذر، کات کن به یکی بعدش!
- باریکلا جناب مو وی مِیکِر! باشه! اجالتاً اون کیت کت رو هل بده بیاد این ور!
- با چه جمله ای قراره شروع کنی؟
- صبر کن الان می گم. پرینتام رو بده! کجا بود؟ آهان! «باز یک اتفاق و خیز گذشته های دور که یک باره و سر زده از راه می رسه و ناخوانده به سلولهای فکر و خیالم شلاق می زنه.»
- جون هر کی دوست داری عامیانه حرف بزن که همه بگیرن قصه رو!
- من جنس نگاه و واژه هام اینجوریه. تو که می دونی.
- می دونم اما باید به حال و هوای فیلم من هم بخوره یا نه؟ این همه با هم حرف زدیم، توافق کردیم! اذیت نکن دیگه! کلمه ها و جمله ها رو محاوره ای کن...
- خیل خُب! باز شروع نکن! حیف که قول دادم به مرجان! اصلاً از رو نوشته هام نمی خونم دیگه! فقط در حد یه ایده ی کلی ازش استفاده می کنم و یه نَرِیشِن ساده می گم که به کار تو هم بیاد. خوبه؟ حالا برو اونور بشین پشت دم و دستگاهت!
- عاشق این تلخی و به قول خودت حزنِ شاد سرشتتم! می خوامت، تریلی تریلی! هر وقت اشاره کردم شروع کن! تا سه هم بیشتر استودیو دستمون نیست امروزا! هر چی بیشتر بتونیم ضبط کنیم بهتر! راشِ تصویرا رو هم تو اون مانیتور برات پِلِى می کنم که فضا هی برات تداعی شه! حله؟
- حله! فقط یه ربع بهم زمان بده تو مود بیفتم! یه جوری می خوام بشه که انگار دارم واسه یکی درددل می کنم. وسطش تمرکزم رو نشکونی! مگه دیگه ببینی دارم پرت می افتم یا از ریتم می ندازم.
- باشه!
گذشته ی من با ترس شروع شد. ترس از غرق شدن تو یکی از بزرگترین استخرای ایران. فکر کنم پنج شیش سالم بیشتر نبود که تابستون برای اولین بار اسمم رو نوشتن واسه آموزش شنا تو استخر کودکان ورزشگاه شیرودی یا همون امجدیه ی سابق. اگه اشتباه نکنم در ورودیش تو خیابون ورکش بود و نرسیده بهش ـ سمت راست از ورودی خیابون مفتح ـ یه سالن با سقف بالنی سفید بود که اون موقع ها توش کاراته و تکواندو آموزش می دادن. گذر من البته بعداً چند سال بعدش ـ واسه دو سه ماه ـ به اونجا هم افتاد و ختم شد به کمربند زرد تکواندو. اون هم البته داستان زیاد داره که باشه واسه بعد. کجا بودم؟ آهان، قصه ی آموزش شنا! می دونی اون قسمتش که تمرین تو استخر کودکان بود خوب بودا! کار از اونجا بیخ پیدا می کرد که بعضی وقتا ما رو دسته جمعی بر می داشتن از یه در آبی رنگ فلزی رد می کردن می بردن یه استخر خیلی بزرگتر واسه تمرین پا دوچرخه و دایو کردن. آخه این استخر کودکان که می گم ـ از بد حادثه ـ با همون در کذایی از استخر قهرمانی جدا می شد! در واقع این دو تا استخر چسبیده به هم بودن. خلاصه که استادای شنا نعره می زدن «بپر! بپر!» و من هم وحشت زده دنبال یه پناهگاهی می گشتم که توش راحت باشم و از دست یه مشت سمج و زورگو در امان. بیشتر اوقات یا تو دستشویی قایم می شدم یا وایمی ستادم آخر صف پشت سر یه بچه ى دیگه که کسی نبینتم. بقیه هی می رفتن و می پریدن و من هنوز آخر صف بودم! بعضی استادا که گیرتر بودن، یا خودشون دنبالم می کردن یا یکی دیگه رو می فرستادن که بگیرتم و بندازتم تو آب! دیگه یه وقتایی مجبور می شدم فرار کنم سمت مادرم ـ که پشت یه پرده ی ضخیم مشکی رنگ بیرون استخر و تو یه محوطه ی سکودار با بقیه ی مادرا منتظر وایساده بود ـ و پشتش پنهون بشم. یادم می آد یکی دو بار مادربزرگ ناتنیم هم با من و مادر اومده بود. خدا رحمتش کنه! یه پیرزن کمر خمیده و پر چین و چروک آذری بود که فارسی هم بلد نبود و نمی تونست با من ـ آنچنان که باید و شاید ـ ارتباط برقرار کنه اما بودنش نعمتی بود. بهش می گفتیم آبا. خلاصه تابستون تموم شد و من فقط دو سه بار ـ اونم به زور ـ پریدم تو استخر قهرمانی که می گفتن طرحش عین «وی» انگلیسی می مونه و وسطش که عمیق ترین جاشه به یازده متر می رسه! راست و دروغش رو نمی دونم ولی هیبتش همیشه من رو می گرفت. یه بار که یادمه از روی دایو طبقه ی دوم پرتم کردن پایین، بعد از یه تعقیب و گریز طولانی و تهدید با دمپایی ابری! وقتی فرو رفتم تو حجم هولناک آب هی فکر می کردم دیگه الانه که خفه شم. انقدر دست و پا زدم تا به سطح آب رسیدم و با هزار بدبختی خودم رو رسوندم به دیوار استخر. خدا بگم چی کارشون کنه! بعدها البته پام به استخر سرپوشیده ی شیرودی هم باز شد که هم یه قسمت عمیق داشت و هم یه همراه نترس و دردسرساز!
از بین استادا فقط امینی و قریشی و یه سیروس طاهری نامی رو به یاد دارم. یه استاد دیگه هم بود که کارش فقط و فقط این بود که آخر هر جلسه به یکی از بچهها سفارش شیرینی روز بعد رو بده و اول جلسه ی بعد مشغول لمبوندن بشه. جالبیش این بود که ایشون جز شیرینی تر به شیرینی دیگه ای رضایت نمی دادن. کل چیزی که من از اون مرد نازنین و سختی کشیده یاد گرفتم فرو کردن سر تو آب، حبس نفس و بالا آوردن سر بود. البته استاد واقعاً زحمت می کشیدن و لا به لای میل کردن شیرینی مرحمت کرده سوتی هم برای فرمان دادن به ما می نواختن! بعله! گذشت، ولی می دونی چیه؟ جدا از اون ترس لعنتی ـ که بالاخره تو دوران دبیرستان و تو یه استخر تو خیابون پاسداران ازم کنده شد ـ بقیه همه خاطره های دلتنگى آورى بودن: چشمای قرمز از کلر و وایتکسی که تو آب می ریختن، مایو به تن کردنا و نرمشای اول جلسه، آب تو حلق رفتنا، دوش گرفتنای زیر آب سرد و مثل بید لرزیدنا، کارخرابیای تو آب، دراز کشیدنای رو زمین داغ با یه حوله ی نصفه نیمه ی سفید و رنگ و رو رفته، اون سیب کوچولوهایی که بعد از هر جلسه تو راه گاز می زدم و هنوز هم طعمش زیر زبونمه، مادرای رنگ و وارنگی که میومدن دنبال بچه هاشون و هی قربون صدقشون می رفتن، سر نترس بعضی از بچه ها که یه جور خجالت و غبطه برام داشت، شیطنتای خاص اون دوران و خیلی چیزای دیگه... راستی یه ماجرایی هم یه بار تو راه برگشت ـ وقتی من و مادر و آبا سوار اتوبوس بودیم ـ اتفاق افتاد که...
برای ورود به وادی سی و چهارم از تقاطع بیماری و درد گذشتم. ای کاش ابتلائات جسمانی این گذر را به جای همه ی تقاص ها از من بپذیرد و چشم بپوشد! ای کاش زمینگذاشتِ تتمه ی هر چه رنج خودآورده و عذاب دیگرخواسته باشد، از نخستین تا به آخرین! ای کاش نوید عاقبتی باشد بی بند و رها از هر چه به دنیا گره خورده است و باز می دارد از بقا! ای کاش واژه های به یادآورنده و آرزوگر او برخاسته از عمق بود!
به گمانم پیشتر دیده ام از نزدیک شما را در روزگار کودکی اما دیدار امروز ـ هر چند از دور ـ تار و پودم را به جاری شک بر باران شست و به شوق آورد و پر داد. چه به جا تلنگرم زدید و به جانم نقش رامش که هیچ حاجتی را ناروا نمی گذارد و هیچ دست دلی را تهی! همین را اگر دریابم تا عمر دارم در یقینم! نبینم و نشنوم که زیر آفتاب بنشینید!
آری! قصه همین است تا بوده است!
---------------------------------------------------------------------------------------------
من کجا بی تو نشستم
بی خیال تو به یک جا ننشستم
داغ سنگی به دل خستهی دیوانه ببستم
عهد خود از لت هجران نشکستم
ماندم و خود بشکستم
زخم با اشک پریشان شستم
پای دل زیر قدمهای تو خستم
من از این عشق نرستم
من از این عشق ز دنیا بگسستم
و همین گونه به عالم هستم
تا نخواهی و نگیری دستم
واله و آه نهاد و مستم!
پُست «می روم خلوتی و می ترکم» را خوانده و یادداشتی ـ توضیح وار ـ ذیل برخی از قسمتهای آن برایم نوشته و ٢۶ آوریل ٢٠١٠ ایمیل کرده بود. من هم پاسخ زیر را یک روز پس از آن برایش فرستادم.
---------------------------------------------------------------------------------------------
اگر تمام وجودم را بکاوم و بتکانم، از عهده ی سپاس بر نخواهم آمد. چه بی آلایش نوشته بودی! چون خودت زلف خیسانده در آب و نمکین چون اشکِ خشک. تَرک انداختی بر پیکر سنگی این بغض گلوگیر و رهاندی. نوشته ات مُهر بامداد داشت؛ بوی بهار نارنج می داد؛ رنگ نیلی داشت و نقش [...]! من سالهاست که دارم وقت کلمات را می گیرم. نوشتن من غم می افزاید و نم می نشاند اما نوشتن تو فرح می پراکند و به وجد می آورد! یکی از دلایلی که نوشتمت تو از من سزاوارتری به زیستن و ماندن، همین بود.
نازبانو خواندمت چون بی عشوه و آرایش دل می لرزانی و نشان می گذاری همانند زخمی دوست داشتنی؛ زخمی که مصداق «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم» است. زخمی نه از سر کینه و دشمنی که از جنس اهل شدن و درجه گرفتن. زخمی خواندمت چون سرشتت با زخم و درد آمیخته و بی ناله و شکیبایی! تو انتخاب شده ای که از تبار دردشناسان و جامِ بلا به دستان باشی چرا که مقرب تر و دوست داشتنی تری. پیش از تو دیگری را هم همین خوانده بودم که اشتباه بود. زخم او زخمِ خودخواهی و فریب و ناراستی بود! نه! نسبتی میان تو و او نیست و مباد که باشد! مباد!
[...] زرد و زلال! بودن تو فراوانی و گشایش است، لحظه به لحظه و هر لحظه. نباشم و نبینم آن روزی را که گفتارم یا نوشته ام یا رفتارم [...] را به عذاب وجدان بیندازد! سجاد با همه ی آشفتگی هایش فدای آن تار موی سپیدی که به پودِ فرقت رنگ شیدایی زده! همین! تو سد راه نیستی، عزیز! تو خودِ راهی. تو راهبری! می دانی [...]؟ آن هنگام که تو داشتی این نوشته ات را می فرستادی، شاید همان هنگامِ آخرین کلیک، من از خواب پریده بودم و داشتم به ساعت موبایلم نگاه می کردم! و چند لحظه پیش از خواندنش داشتم سراغ [...] را می گرفتم! پای حکمتی در میان است، بی گمان! بگذار همین گوشه کنار بمانم و پرستارت باشم! بگذار «سین هشتم» سفره ی دلت باشم! مخواه که نبینم و نخوانم و نخواهمت! بگو چه کنم که زورقِ دلِ [...] را برسانم به ساحلِ نگاهِ [...]! بگو!
بی بی خاطره ساز «قصه های مجید» هم در بهار مسافر آن دیار شد؛ همین امروز! روحش در گذری آرام و سفرش بی خطر! چه حکمتی است میان یکه چین شدن برخی محبوب ها در بهار نمی دانم! شاید همزمانی دو آغاز و یک پیام! می هراسم از تکرار بودنم و نبودنِ دیگر «دوست داشته شده ها» در ادامه ی این فصلِ غربت آور! چه کنم اما که تدبیر این آمد و شدها به دست من نیست و به قول خیام: این کهنه جهان به کس نماند جاوید / رفتند و روند و دیگر آیند و روند!
آخرین روز از اولین ماه سال ١٣٨٩ خورشیدی ـ مطابق با بیستم آوریل ٢٠١٠ میلادی ـ بود که آن ایمیل را گرفتم. پاسخم را در زیر آورده ام، البته بازهم ـ به ناچار ـ با پوشاندن برخی نامها و جمله ها!
---------------------------------------------------------------------------------------------
[...] جان! اجازه بده به زبان احساسی ام بنویسم؛ با واژه هایی که عمری است با آنها دمخورم و روزگار می گذرانم. واژه هایی که نبودند اگر، من سالها پیش یا دق کرده بودم یا سر از دارالمجانین درآورده بودم!
کاش می توانستم همیشه و در همه حال راحت و بی ملاحظه و آشکار از خودم و حسم به دیگران بگویم یا بنویسم. گاهی اوقات ذره ای و تا بخشی می توانم آنهم به مدد سرودن و قابلیت در پرده گویی و رمز آلود نویسی به زبان پارسی و البته هنگام جنبش حس و دل. و حالا به تو می نویسم زیر باران: چقدر آرام آور است که آدم بتواند سرش را بگذارد روی زانوان یک نفر و های های بی پروا بگرید! چقدر فرح آور است دستان نوازشگر و دلخواسته ای را روی سرت لمس کنی و پناه بگیری! من اگر مهری به تو دارم، که دارم، از شادی و آرامش تو باید شاد و آرام باشم! [...] عزیزتر از جان! او را شاهد می گیرم که از شنیدن خبر [...] هم به شوق آمدم، هم شکستم و هم ترسیدم. به شوق آمدم چرا که تصورت کردم در فضای دل انگیز در کنار یار موافق بودن. او را سپاس گفتم که تو را هم در حلقه ی مهرنشانان خواسته است. شکستم چرا که دریافتم باز هم دیر رسیده ام و دلبسته ی [...] دلبسته به دیگری شده ام. ترسیدم مبادا مهر تو به [...] هم از جنس مهر من نسبت به تو باشد. مهری که کفه ی ترازویش متمایل به سمت یک نفر است. من سردرگم میان احساسات متضاد و گوناگون بودم. از یک سو باید می رفتم و از سوی دیگر تاب رفتن نداشتم. نازبانوی زخمی ای را یافته بودم و تار و پود حسم را دوانده بودم گرد وجودش و فراتر رفته بودم از حس یک همنوع به همنوعی دیگر [...]! به خودم گفتم آشکارتر بگو و بفهمان و بگذار [...] خودش راه را نشان بدهد.
و اما حالا... مرا ببخش اگر رفتارم یا گفتارم یا نوشته هایم تو را معذب کرد و سردرگم! مرا ببخش که از تبار آمدگان و رفتگانم! از ایل دیگر گرایان بی خود! از جنس اتفاق و بغض و تَرَک و بارش! قسم به لحظه های بی تو ماندن و پرپر زدن در فرودگاه در بامداد جمعه ی آخر سال، به هوار بی امان تنهایی که در طول پرواز نوزده مارس و تا پیش از تحویل سال نو روی دلم تلنبار شده بود، به اولین گفتگوی سال نو که با تو بود در لابی هتل [...]، به اولین نگاه و سلام آن روزی که تازه از سفر بازگشته بودی و به نگاه اول و سلام امروزت (که هر دو در هاله ای از حجب و حیا و خجالت نشسته بودند)، به حظ دیدن ایمیل هایت، به تمام نوشته هایم در خلوت این خانه و کنج دلتنگی بهار، به تیر قلب سوز [...]، به هق هق و لرزش ممتد شانه هایم و پیراهن خیس دیشبم و به حرمت آن لحظه که ناب ترین و خالصانه ترین لحظه ی میان من و تو بوده است (همان لحظه ای که [...]، روسری ات را به صورتم ساییدی و پاک و کودکانه در آغوشم گرفتی) که تو سزاوارتری از من به زیستن و ماندن! آرزو می کنم [...] تا هستید به عشق دوسویه و برابر بگذرانید و بی غم! و بدان هر جای این دنیا یا آن دنیا، قلب کوچکی هست که به مهری بی چشمداشت برای [...] این قصه می تپد. و من زین پس تا آن هنگام که [...] بخواهد و بخواند سر به در و بی تمنا می مانم. به همین خوشم! و دعا کن (که دعای آنان را که زخمی اند عزیزتر می دارد) که اگر غصه ای هم راه بست و گلو سوزاند، راه اشک همیشه باز باشد! دعا کن تا هستم برسانم و بخندانم! دعا کن که عمر سجاد به جدایی دگر قد ندهد! «بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!»
هنوز که هنوز است نوای سه تار مرا از این دنیا می گیرد و به کنجی می برد شنیدنی. او سه تار می نواخت اما فراتر از یک نوازنده بود. شور می آورد و روح بر می انگیخت. نغمه می ساخت و به آسمان می نشاند. روزگار شاگردی من از سه نوبت نگذشت اما او یگانه استاد بود و ماند. از جلال ذوالفنون می نویسم که شامگاه دیروز ـ یک قدم مانده به فرودین ـ دستش از ساز کوتاه شد، شاید آن هنگام که کنار راننده نشسته بودم و ترانه ها همه از سفر و مسافر می خواندند. عمرش به نفس بهار فردا قد نداد اما زخمه ها زد بر ساز جان، باقی ها نهاد بر این خاک فانی و گل آواها رویاند و رو سپید رفت! روحش در حظ مدام! هوار و آوار حزنِ این لحظه های آخر راه نفسم را بسته است، باز هم!
فریاد از درد بی تو ماندن و رنج با تو بودن که بیچاره ام می کند! بی تو دلتنگ دیدارم و با تو در تقلای میان دل و عقل. تو را که نمی بینم، شفق می شود خنجر شکافنده ی روح و پیش درآمد هزار بار غصه. تو را که می بینم، غروبِ هر وداع دستانش را دور گردنم دایره می کند و بی رحمانه می فشرد. تو که هستی لاله می روید از غنچه زخمهای دلم. تو که نیستی دامنه ی چشمهایم از چشمه های نمک راه راه می شود و رد پا نشان. وقتی نمی بینمت، پی تو بی تابم و در لا به لای جمله های این و آن به دنبال شنیدن نامت سرگردان. وقتی می بینمت، واژه ها در سرم جست و خیز می کنند که از حال و روزم بگویندت اما نمی شود. کاش در قید دستور زبان نمی ماندم! کاش کنج احتیاط سرافکنده نبودم! کاش می شد دست و پای حافظه ام را می بستم به تخت فراموشی که گاه و بی گاه ـ با بهانه و بی بهانه ـ دنبالت ندود این سو و آن سو و سرک نکشد به کوچه پس کوچه های خاطره های گذشته! کاش می شد خیالم را میخکوب می کردم به صلیب بی خیالی که راه و بیراه از در و دیوار و پنجره گریز نزند به اوقات مشترک و هم نفس! کاش می شد دلم را کَت بسته محبوس می کردم کنج صندوقی تو در تو که وقت و بی وقت لرزه به جانش نیفتد و خودش را نبازد به نشانی از تو! بی تو خطی خراب و با تو صوتی ناکوکم! جور دیدنت یک جور، عذاب ندیدنت جوری دیگر:
چون که آیی
بی صدایی
ناله و غم به روحم سپاری
گر نیایی
هجر رویت
میچکاند ز چشم اشک زاری
چون کنم گر بیایی نیایی؟
چون که آیی
بی قراری
میگدازی ز عشق نهانی
گر نیایی
از جدایی
بر رخ دل زنی تازه داغی
چون کنم گر بیایی نیایی؟
چون که آیی
بی وفایی
میگریزی و لختی نمانی
گر نیایی
قلب زخمی
بر تپش میفزاید نهانی
چون کنم گر بیایی نیایی؟
می دانی قصه چیست؟ چه ببینمت، چه نبینمت و چه عقل گاه و بیگاه زنهار دهد و شک بیاورد که وصالی در کار نیست و اگر هم باشد بی دوام است، وجودم زلف از وجودت باز نمی کند. تا تو هستی به کسی دل بستن نمی توانم. نباشی هم اگر ـ دور از جان ـ زیر سایه ی یادت چگونه خواهم توانست سر کردن و دیگری را بنشاندن؟ غریب به تو مبتلایم! غریب!
اعتراف می کنم که از شنیدن رفتارها و گفتارهای «برخی آدمها» این روزها بسیار زخمی ام! اشکال کار هم همینجاست. ندیده ام و تنها شنیده ام، آنهم از «این و آنی» که ادعا می کنند برای زنهار و آگاهی دادن و مصون داشتن من از گزند «برخی آدمها» و از سر مهر و نیت خیر، آن رفتارها و گفتارها را برایم نقل می کنند. کاش می شد «این و آن» را با «برخی آدمها» رو به رو می کردم «تا که رسوا شود آنکس که به ظاهر اهلی است». این اتمسفر بی اعتمادی و خبرچینی و فرصت طلبی و دورویی و مکاری آزارم می دهد و به سرگردانی ام می کشاند تا بدانجا که چند وقتی است به گاه گفت و گو با «این و آن» و «برخی آدمها» به شک می افتم و در پس ذهنم انبوهی از افکار منفی جولان می دهند و دهها اما و اگر. چه بسا تک و توکی هم با توسل به اقسام ترفندها و حیله ها و از لا به لای ابراز بی پرده و مرضِ حس یا عقیده و نظرم، چیزها برگیرند و به چندین فرض یا غرض پلید بپرورانند و به نامِ من دیگرانی را بیازارند یا خوار و منکوب و از میدان به در کنند یا به من بی اعتماد. در این میانه واقعاً شناسایی دوست و دشمن و دانا و نادان و سهوی یا عمدی بودن رویدادها به غایت دشوار و پیچیده شده است!
آنچه از من برمی آید اما تلاش برای پرهیز از دامن زدن به این فضا یا دستاویز قرار گرفتن، دوری از قضاوت و گمان بد و پایبندی به عیب پوشی و شکیبایی است. از آنانی که این نوشته را می خوانند هم خواهش می کنم قول و نظر مرا از خودم بشنوند بی پیشداوری و واسطه و ظن، تا چیزی را به چشم خود ندیده اند باور نکنند، به خود و همه فرصت اشتباه و توضیح بدهند و اگر مراجعه و درد دل کننده بسیار دارند گوش بسپارند ولی تا می توانند به هوش باشند سخن آنان را نزد دیگران پخش و افشا نکنند. به آبروی بیست و پنج اسفند، سالروز تولد ابر بانو پروین اعتصامی، از همگان می خواهم که هر شکایت یا دلخوری یا ابهامی از رفتار یا گفتار یا پندار یا نوشته ها یا سکوت من دارند با من درمیان بگذارند تا مبادا کینه یا تردید یا حسی ناخوشایند را در وجودشان تلنبار کنند و با خود به این سو و آن سو بکشانند. آماده ام که رو در رو بنشینم و پاسخ و توضیح بدهم و اگر لغزش و اشتباهی کرده ام، عذر بخواهم و عهد ببندم که بکوشم که دیگر تکرار نکنم. می خواهم با تکاندن دل و زدودن غبارها از حس و شستن ذهن به بهار خوشامد بگویم و بگوییم. یعنی می شود؟
امسال کتاب جدیدی برای عیدی دادن ندارم! دلم خوش بود به «سر به در» که هنوز چشم انتظار مجوز است! واقعاً نمی دانم آقایان ارشاد در پس سروده هایم دنبال چه مفسده یا حرف مگو و ممنوعه ای می گردند که سه چهار سال است هنوز نیافته اند! بار اول ـ پس از ماهها پیگیری ـ بی هیچ توضیحی گفتند که کلاً قابل چاپ نیست. پس از مدتها بلاتکلیفی که نامش را به «پشتِ در» تغییر دادم، سه سروده افزودم که نسخه ی متفاوت و آشناگریزی بنماید و پاراگراف حاوی ارادتم به هنرمندِ مغضوبِ آقایان را هم ـ از سر خودسانسوری ـ از مقدمه حذف کردم و دوباره فرستادم، فرمودند «یادِ همخوابگی پرده درِ دیو صفت» و «با غریبه ها نشست و / گلِ بکرشو یکی چید» را حذف کن!! حذف که کردم و برای بار سه ام که فرستادم، تازه یادشان افتاد بعد از چاپ چهار کتاب ـ شامل نود و پنج سروده ی آزاد و شصت و هفت سروده ی عروضی یا کلاسیک ـ من هنوز وزن و قافیه نمی شناسم و باید از کارشناسی تأییدیه بگیرم!
پیشتر هم البته صابون آقایان به تنم خورده بود. «خسِ خیس» را اول بار که فرستادم پنج داستان کوتاه داشت. پیغام دادند اگر دو تا از آنها را به نامهای «سین» و «عقل سوزی» حذف کنی، بلافاصله مجوز می دهیم. قبول نکردم! مجبور شدم نامشان را به «جهان» و «فریبا» تغییر دهم و بسیاری از شخصیت ها را عوض و بدل یا حذف یا کوتاه کنم. دو داستان دیگر هم اضافه کردم و همه ی اینها باعث شد یکسالی معطل بازخوانی و مجوز بمانم. سر کتاب آخر ـ «سین هشتم» ـ هم ایراد گرفتند که « روی صورت من / بوسهی لبهای تو میسرود اگر» را از سروده ی «هم راز زرد» حذف کن و کل سروده ی «خفقان» را!! ببین کوته بینی و سطحی نگری و نادانی تا به کجا! آیا در عصری که پرده ی شرم و حیا دریده شده و قبح بسیاری از فسادها ریخته، چیدمان حسی چند واژه برای خلق فضایی مخیل و موزون و تأمل برانگیز، قرار است خوانندگان چشم و گوش بسته را از راه به در کند و به گناه و تشویش بیندازد؟ واقعاً در روزگاری که عده ای جفنگ به هم می بافند و این ور و آن ور با فخر می خوانند و تشویق می شوند یا نثر را بریده بریده می کنند و زیر هم می نویسند و نامش را شعر نو می گذارند، فقط سروده های منِ بی ادعا و گمنام ـ آنهم با شمارگان اندک ـ جا تنگ می کنند؟ آخ! کو نسیمی؟ نفسم گرفت!
پارسال ـ تقریباً همین موقع ـ اولین نفری که «سین هشتم» را هدیه گرفت تو بودی. صاحب و مخاطبش خودت بودی اصلاً. امسال اما عیدی برایت ندارم! مرا ببخش!
از وقتی به یاد دارم بسیار برای این و آن گریسته ام. گاهی از بیم از دست دادن، گاهی از سر دلسوزی، گاهی از افسوس، گاهی از ظلمی که به خود می کنند یا بر آنان می شود، گاهی از بی خبری و خود ناآگاهی، گاهی از...
خیسی امروز نگاهم از حزن و فرح توأمان و خواست او برای تغییر و سفر است. بهار دارد قدم به قدم پیش تر می آید و بسیاری در اندیشه یا تدارک سفرند؛ بارها هم از برنامه و مقصد من می پرسند. به سفر ـ با تعاریف گوناگون ـ دلبسته ام و فایده ها می توانم بر آن برشمارم اما مدت مدیدی است که خودخواسته سفر نمی توانم رفتن. بگذار همگان بدانند که:
سفر بی یار
یعنی رنجِ بسیار
دمِ اشک و دلِ مانده ز دیوار
گلوی زخم و حسِ زیرِ آوار
به سرخی سقفِ چشمان از لتِ بار
سر و پای تنیده در یدِ خار
هوای زندگی در حلقهی دار
صدای بسته در آلالهی زار.
سفر بی یار
یعنی دردِ بسیار
صدای خفته در رؤیای یک جار
خموشی زیستن در تنگی غار
نروییدن به خاکِ باز از عار
سر از بالین برآوردن به آوای توهم افکنِ قار
و یا کابوسِ آغشتن به زهرِ سرکشِ مار
مداوم غلت خوردن در تنِ تار.
سفر بی یار
یعنی رنجِ بسیار
سفر بی یار
یعنی دردِ بسیار.
گاهی آرزو می کنم برادری می داشتم هم خون که گهگداری بی پروا در حضورش چشم می شستم و بار از تار و پود جانم می کندم. به یکباره اما به هراس می افتم که اگر او هم چون این و آنی که لقلقه ی زبانشان برادر برادر است و دلشان مرداب، رنگ می گرفت از ریا و برای بقا خنجر می زد چه می کردم؟
به گمانم در آرزو و خیال برادری یکدل و همدل زیستن به که از برادرنمایی جراحت برگرفتن. نگاهم را بالا می کشم تا آسمان و تسلیم اراده ات می شوم. سپاس که مرا بی برادر آفریدی!
اوایل می گشت و هم قد و قواره های خود را می یافت و جمع می بست که: «نه اینکه ما کوتاه هم هستیم...» یا «شماها هم که بدتر از من کوتاهید!» گاهی هم برای فرافکنی، یکی را می یافت و با دیگری مقایسه می کرد: «فلانی از تو بلندتره که!» چندی بعد که از اعتنای این و آن و کارکرد این روش دلسرد شد، چاره را در کفش پاشنه بلند دید. آنقدر به پا کرد و به پا کرد تا امر بر او مشتبه شد. کنار این و آن ـ که با کفش پاشنه تخت هم یک سر و گردن از او بلندتر بودند ـ می ایستاد و می پراند که: «ببین من از تو بلند ترم!» یا «من اگه کفش ۱۵ سانتی بپوشم از تو هم بلندتر می شم که!» یا کنار آینه می ایستاد و به خود می گفت: «چرا من فکر می کردم قدم کوتاهه؟» کلاً درک درستی از قیاس و اندازه نداشت و هر قامتی در نظرش مضربی بود خودفهم و غالباً اغراق آمیز از ١٠ یا ۱۵ سانتی متر. مدتی پس از آن اما قصه صورت دیگری به خود گرفت: کلکسیون انواع و اقسام کفش ها و اندازه پایی که باید او را از دیگران متمایز می کرد، به رخ کشیده و به بحث گذاشته می شد. داشته ی دیگری برای عرضه نداشت.
نگاهی به جسد انداخت و گفت:
- دختر بچه است؟
جواب شنید که: نه! چطور؟
- خیلی کوتاهه که!
از نگاه خود ملیح و شیرین سخن بود ولی اطرافیان او را چرندگو و اعصاب فرسا به شمار می آوردند. از پاسخ دادن طفره می رفت یا کتمان می کرد که معقول و شایعه گریز بنماید غافل از آنکه دیگران آن را به حساب موذیگری و ناراستی او می گذاشتند. چیزی هم اگر می دانست بیشتر اظهار بی اطلاعی می کرد و استدلالش این بود که نباید راز افشا کرد در حالی که باطناً از اینکه چیزی را بداند و مابقی ندانند لذت می برد و آن را نشانه ی تفاوت و بلوغ می نامید. انگشت اشاره به ظاهر و نوع پوشش و آرایش غریبه و آشنا می چرخاند و این کار را مصداق توجه به جزئیات و دقت می دانست حال آنکه از نظر این و آن، این کار طعنه و تمسخر و عیب جویی محسوب می شد. نیش و کنایه و پوزخند می زد و به خیالش جماعت بی خبر و لج درآور را حرص می داد اما بیشتر از همه خود حرص می خورد و خوار و نزدیک نشدنی می شد. دلش غنج می رفت برای هم آغوشی ولی آنهایی را که اطرافشان پر آمد و شد بود به بی بند و باری متهم می کرد. از پیشرفت و محبوبیت این و آن دل پیچه می گرفت و از هیچ اقدامی برای تخریب وجهه ی آنها و افشای رازهای فرضی ریز و درشتشان فروگذار نمی کرد اما دم از اتکاء به نفس و خوش قلبی می زد. به جای دور و بری ها جواب می داد و آن را حاضر جوابی و تیز گوشی بر می شمرد اما از نگاه اطرافیان این رفتار گستاخی و فضولی بود و بس. آرزوها و گذشته ی دم دستی و تکراری خانواده و خودش را فریاد می زد و خود را رو راست می پنداشت ولی دیگران سخنانش را دروغ و ترفندی برای جلب اعتماد و حرف کِشی می نامیدند. از آلام جسمانی خود لا به لای جمله هایش یاد می کرد که قوی و صبور بنماید اما لوس و کم طاقت و محتاج توجه جلوه می کرد. خودش را مهربان و سنگ صبور می خواند اما برداشت دیگران چیزی نبود جز تجاوز به حریم شخصی و تظاهر. آنچه از خود می فهمید یا به خود نسبت می داد با آنچه دیگران از او می دیدند و می شناختند عجیب در تضاد بود.
چشم گرداند به جنازه و گفت:
- هویتش مجهوله؟
- خیر! چطور مگه؟
- پس چرا کسی واسه تدفین نیومده؟
تملق و تأیید کورکورانه ی یکی دو نفر و اظهار نظرهای نا به جا و بی ربط و عاقل مآبانه ی توخالی، اکثریت را از او منزجر کرده و رانده بود. از دیگر سو، ذهن و خیالش را آنقدر در کلاف نظریه ها و نسخه های نیم بند معدودی پرت و پوچ تابیده بود که خودش را گم کرده، به تناقض و توهم در افتاده و از تعادل رفتار و روان خارج شده بود. او را هم که از سر مهر می خواست دستش بگیرد گاه و بیگاه می رنجاند چون خیال می کرد بی نیاز است و راه بلد. در عین حال با تمام وجود توقع مهر و نوازش و پیگیری احوال داشت چرا که تنها و بی همدم می زیست و از سرنوشت مبهم و نامعلوم بسیار می ترسید.
- یه کم از محسنات مرحومه بگو دستم خالی نباشه وسط ختم؟
- محسنات؟ چی بگم والا؟ اِ...
- شما چه نسبتی با مرحومه داشتین؟ راستی چرا هیچکس نیومده هنوز؟
- از خدا که پنهون نیست حاج آقا، از شما هم پنهون نباشه...
نظرات ()